امروز یکشنبه یازدهم مرداد ماه ...
مثل همیشه مانده ام که از کجا شروع کنم....
فکر می کنم که این شعر از حضرت مولانا برای شروع خوب باشد:
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر...
به راستی که چه کاری از من ساخته است...؟؟؟
وقتی خدا هست باید آرام بود و هیچ تشویشی نداشت
وقتی خدا هست همه چیز درست می شود
وقتی خدا هست باید آسوده بود، باید آواز خواند، قدم زد، چای خورد
وقتی خدا هست تو فقط چشمهایت را ببند و آسوده بخواب ...
صبح که از خواب بیدار می شوی نگاهی به آسمان بینداز و خدا را شکر کن از اینکه یک بار دیگر می توانی آسمان را ببینی
برای دیدن و شنیدن و حس کردنت خدا را شکر کن
لبخند بزن، بگذار عکست قشنگ تر ثبت شود...
خنده دار است که بخواهی راجع به برنامه هایت به خدا بگویی..
اگر خوب چشمهایت را باز کنی خدا خودش برایت بهترین برنامه ریزی را کرده است..
خوب که چشمهایت را باز کنی میبینی تنهایی خودت هستی و خدایت و یک عالمه کار که انجامش داده ای و یک عالمه کار که باید انجام دهی........
خوب که به زندگی نگاه کنی میبینی چقدر زمان زود گذشته و تو انگار در تمام این مدت ایستاده ای
غصه خورده ای، فکر کرده ای، دنبال راه حل بوده ای و بعد نظاره گر حل مسائل شده ای بی انکه راه حل هایت به دردت بخورند...
نه اینکه تلاش نکن برای بهتر شدن، منظورم این است که در تمام لحظاتی که در تلاشی نگران نتیجه نباش...
اسوده برای زندگی تلاشی کن...
همین و دیگر هیچ..